close
تبلیغات در اینترنت

"درد دل زن ایرانی با مرد هموطنش"


روی لینک بالا ی کلیک کن ممنون



داستانی
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"... در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!در تاکسی خودت را به خواب…
صفحه اصلی آرشیو پست ها تماس با ما قالب وبلاگ پروفایل
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
اعضای آنلاین : 0
تعداد اعضا : 28
--------------------------------------------
نام کاربری :
رمز عبور :

--------------------------------------------
آمار مطالب
کل مطالب : 440
کل نظرات : 361
--------------------------------------------
آمار بازدید
بازدید امروز : 41 نفر
باردید دیروز : 5 نفر
ورودی امروز گوگل : 0
ورودی گوگل دیروز : 1
بازدید هفته : 41 نفر
بازدید ماه : 361 نفر
بازدید سال : 988 نفر
بازدید کلی : 191,840 نفر
--------------------------------------------
اطلاعات شما
آِ ی پی : 54.198.170.159
مرورگر :
سیستم عامل :
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
مطالب پر بازدید
جالب انگیز بازدید : 3321
جملات خنده دار بازدید : 1853
عکس پیانو بازدید : 1853
داستان دستشویی بازدید : 1221
عکس عشقم بازدید : 1149
پورنوگرافی بازدید : 883
همخواب بازدید : 775
بخون و بخند بازدید : 551
قحطی عشق می آید! بازدید : 521
مامان شدم بازدید : 509
زود قضاوت نکن... بازدید : 491
عقد بهروز و پریسا بازدید : 491
انتقاد به روش طنز بازدید : 485
گفتم پَ نه پَ بازدید : 447
فراموشی ؟؟؟ بازدید : 447
"خدا باهات قهرم" بازدید : 435
" دل" و " دماغ " بازدید : 425
فواید سیگار بازدید : 423
چند جمله زیبا بازدید : 421
لینک های مفید
جستجو




پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
...


در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است!
-------------------------------------
نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت.

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی!

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند

امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود

هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...




بازدید : 131

09 / 09 / 1391 | 17:34 | نویسنده : M@h$a
ارسال نظر
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی



نام ارسال کننده: sara

خوشمان آمد
1392/5/16 || 19:27


نام ارسال کننده: Simin

سلام عزيزم خوبي؟
واقعا زيبا بود آفرين
آپم گلم يه سر بهم بزن
منتظرتم
1391/9/12 || 14:43


.: Weblog Themes By Skin98 :.

درباره وبلاگ
داستانی
این وبلاگ تقدیم به عزیزترینم "حمید" که زیباترین تصویر زندگی را در ذهن من ترسیم نمود........................................................ سلام دوستان خوش اومدید به کلبه مجازی من و همسر عزیزم حمید جان. از تمام صفحات دیدن کنید و خوشحال میشم نظر بدید . دوستی من و تو به قشنگی خیاله من و تو ماهی و آبیم که جداییمون محاله تو کنار من یه کوهی من کنار تو یه دریا ما را با هم آرزو کن با تو من تموم دنیام زندگی مثل یه جاده است من و تو مسافراشیم قدر لحظه را بدونیم ممکنه فردا نباشیم
نویسندگان

mahsa

پيوندهاي روزانه
امکانات
پشتیبانی
قالب طراحی سایت
ُ